قانون جذب – حکایت بد اقبالی یا خوش اقبالی

قانون جذب ۲۲ تیر ۱۳۹۸ بدون دیدگاه

حکایت بد اقبالی یا خوش اقبالی

حکایت شده روزی مردی ساده دل جماعتی را دید که همراه یکی از بزرگان دین و معرفت با شتاب به صحرا می روند.

پرسید:

«کجا می روید؟»

گفتند:

«چند وقتی است که باران نیامده و مزارع و کشتزارهای ما به خاطر بی آبی، در شرف از بین رفتن هستند. می رویم دعای باران بخوانیم.»

مرد ساده دل گفت:

«احتیاجی به دعا نیست، من هم اکنون کاری می کنم که باران نازل شود.»

پرسیدند:

«چگونه؟»

پاسخ داد:

«با من به در خانه بیایید تا همه چیز روشن شود.»

همه به در خانه او رفتند.

مرد به همسرش گفت:

«همه لباس های کثیف را بیاور و در تشت بریز تا بشوییم.»

وقتی لباس ها شسته و روی طناب پهن شد، بلافاصله باران شروع به باریدن کرد!

مردم گفتند:

«عجب! راز این کار چیست؟»

مرد گفت:

«ما به قدری بد اقبالیم که هر وقت لباس می شوییم و روی طناب می اندازیم تا خشک شود، باران می آید و چند روزی آفتاب نمی تابد!»

حکایت بد اقبالی یا خوش اقبالی

حکایت بد اقبالی یا خوش اقبالی – بارش باران

این حکایت به خوبی بیان می کند که خوش اقبالی و بداقبالی را خودمان به سمت زندگی مان جذب می کنیم.

وقتی احساس بد اقبالی می کنیم، در واقع زمینه وقوع آن را فراهم می کنیم و به تدریج هم در می یابیم که در زندگی مان رخ داده است و دیگر یقین پیدا می کنیم که به راستی بداقبال هستیم؛ پس اگر انتظار وقایع و پیشامدهای خوب را داشته باشیم، آن ها را جذب می کنیم.

توجه: مطالب بخش پزشکی و سلامت سایت تاروت رنگی فقط جنبه اطلاع رسانی و آموزشی دارند. این مطالب توصیه پزشکی تلقی نمی شوند و نباید آنها را جایگزین مراجعه به پزشک جهت تشخیص و درمان کرد.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *