شعر چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست با معانی تمامی ابیات

غزل ها ۱۵ مهر ۱۳۹۸ بدون دیدگاه

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید
تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست

در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب
بنال هان که از این پرده کار ما به نواست

مرا به کار جهان هرگز التفات نبود
رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست

نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دل من
خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست

چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم
گرم به باده بشویید حق به دست شماست

از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب
که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست

ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند
فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست

پخش صوتی غزل

شرح و معنی غزل

در زیر شرح و معنی تمامی ابیات غزل شماره بیست و دوم دیوان حافظ – چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست را توضیح می دهیم. پس با ما همراه شوید.

وزن غزل: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلات

بحر غزل: مجتّث مثمّن مقصور

بیت اول:

اهل دل: اهل طریقت – (مقابل اهل شریعت) – بنا به عقیده متصوّفه اهل دل با چشم دل و نور بصیرت لطایف غیبیّه را به صورت مشهودات معنوی درک می کنند.

سخن شناس: سخن سنج، پی برنده به دقایق سخن و کلام.

(ای متشرّع) هرگاه سخنی از اهلِ دل (اهل طریقت) شنیدی بر آن خُرده مگیر و مگو که خطاست. خطا در این است که استعداد درک این سخنان در تو نیست.

شاعر خطاب به مخالفین عقیدتی خود و مخالفین عرفا و بزرگانِ اهل طریقت مطلبی را عنوان می کند که تقریباً ضرب المثل شده است.

او می گوید ای قشری مقلّد، این تو هستی که قابلیّت درک مطالب و سخنان بزرگان و متفکّرین و عارفین را نداری.

بیت دوم:

دنیی: دنیا.

عقبی: آخرت.

تبارک الله: پاک و منزّه است خدا، شبه جمله که در مقام تحسین و تعجّب بر زبان جاری می شود.

فتنه: در عربی: به معنای آزمودن و در کاربرد فارسی: آشوب، ارائه رأی و نظر به منظور اختلاف انداختن، خلاف رأی صواب.

به ضابطه های عالم دنیا و آخرت اعتنایی ندارم. احسنت بر این افکار آشوبگرانه یی که در سر من پا می گیرد!

می فرماید: من از آن آدمهایی نیستم که کورکورانه هر دستوری را قبول کنم، هر دستوری و نظریه یی می خواهد باشد. من تا نسنجم نمی پذیرم و به این نحوه تفکّر خود هم می بالم. تبارک الله!

بیت سوم:

چه کسی در درونِ دل خسته و خاموش من پناه گرفته که در برابر سکوت من لب به داد و فریاد و اعتراض می گشاید.

می گوید، این شخصیّت ظاهری من که به ظاهر همانند دیگران می ماند نیست که چنین گستاخانه و بی پروا فکر می کند.

خود من هم نمی دانم چه کسی در اندرون ضمیر من پنهان شده و برای درک صحیح نظریه ها چنین جنجالی عمل می کند.

من از سرّ این کار سر در نمی آورم اما یک کسی آنجا هست!

بیت چهارم:

دلم ز پرده برون شد: پرده را به یکسو افکند، بی پروا شد، بی شکیب شد.

هان: شبه جمله ای برای هشدار دادن، تأکید در امرِ بِنال در این مصراع.

نوا: سر و سامان، آوای موسیقی، نام یکی از دستگاههای آواز ایرانی.

ای مطرب کجائی! برای دل بی شکیب و بی پروایم نوایی جان سوز بنواز که کار دلم از این نغمه، به نوا می رسد.

حافظ می گوید دل من حالتی دارد که به هنگام اندوه بی شکیب و بی پروا می شود و جز نوای موسیقی و ساز و آواز چیز دیگری آن را شکیبا و راحت نمی کند.

موسیقی غذای جسم و روح من است.

بیت پنجم:

التفات: توجّه کردن، متوجّه بودن، پروا داشتن، نگریستن.

هرگز دنیادار و خواستار آن نبودم. این جمال دلارای تو بود که آن را در پیش چشمانم خوش و خوب جلوه داد.

می فرماید من ذاتاً آدمی کوته نظر نیستم که به ظاهرِ دنیا دل خوش کرده اهل کسب مال و جاه دنیا باشم، امّا ای عشق این تو بودی که در قالب ابزار دنیوی درآمدی و مرا شیفته جمال نکورویی کردی و زیبایی های طبیعت را به من شناسانیدی و آن را در برابر چشمانم خوب و خوش جلوه دادی.

بیت ششم:

خیال پختن: آرزو در دل پروردن.

خمار: سستی ناشی از ننوشیدن می و سُکر بعد از صرف می.

خیالی دست از دلم بر نمی دارد، شبهای زیادی است که بی باده و خسته به سر برده ام. راه میخانه از کدام طرف است؟

می گوید بیشتر اوقات، افکارم مشغول چون و چراهای خلقت است و افکاری، بی سرانجام من را از خواب باز و خسته و درمانده می کند.

در اینحال ناچار به می پناه می برم و این تنها دارویی است که مرا از خود بی خود و به عالم فراموشی می برد.

بیت هفتم:

خون دلم از ریاکاری صوفیان در خانقاه به جوش آمده و زمین صومعه را آلوده کرده است. کار خداپسندانه یی است اگر وجود مرا به باده شست و شو دهید.

شاعر می گوید از دست صوفیان متظاهر ریاکار دلم خون است و از کارهای زشت و ریایی آنها چنان ناراحت و درمانده می شوم که به شراب پناه می برم

بیت هشتم:

آتشی که نمیرد: آتش جاوید، کنایه از عشق پایدار.

بدان سبب مُغانِ نگهبانِ آتش، وجود مرا گرامی می دارند که آتش جاویدِ عشق در سینه من همیشه فروزانست.

آتش عشقی جاویدان در درون سینه من روشن شده که خاموش شدنی نیست و این یکی از امتیازهای من است که شناسندگان عشق به آن احترام می گذارند.

بیت نهم:

پُر ز هوا: پر از آرزو و خیال.

این چه آهنگی بود که مطرب در پس پرده بزمّ حیات می نواخت، که پس از عمری هنوز از شوق آن دماغم سرمستِ آرزوهاست.

بیت دهم:

پُر ز صدا: پر از ندای عشق.

هنوز فضای سینه ام پر از شور و غوغایی است که از آهنگِ عشق تو در درون سینه ام، در شب پیش برپا بود.

در بیت نهم یا شاه بیت غزل و بیت دهم از شدّت حیرت می گوید: نمی دانم دست هنرمندِ نوازنده آهنگ خلقت، به هنگام تکوین وجود من چه آهنگی نواخته است که آن عمر سپری شد و صدای این آهنگ همین طور در سرم غوغا و در گوشم صدا می کند (تعریف موجز از وادی حیرت).

توضیحات بیشتر درباره غزل:

سعدی:

اگر مراد تو ای دوست نامرادی ماست
مراد خویش دگر باره من نخواهم خواست

سلمان ساوجی:

مصوّر ازل از روح، صورتی می خواست
مثال قدّ تو را برکشید و آمد راست

مردم در هر حال به دو دسته تقسیم می شوند:

عدّه ای که در اقلیّت نسبی قرار دارند و از ضریب هوشی بالایی برخوردار اند.

عدّه اکثریّتی که سطح هوش آنها پایین تر بوده و در امور عادی فرقی بین این دو دسته نیست.

امّا افرادِ باهوش فوق العاده، هرگز در هیچ امری مقلّد و دنباله رو نمی شوند، آنها قادرند مسائل و مشکلات فلسفی و عقیدتی را تجزیه و تحلیل کرده به پاسخ صحیح قابل قبول برسند.

هر چند که عدّه ای از آنها نتوانند آن را بازگو و روش خود را توجیه نمایند و افراد کم هوش تر اکثراً در امور و مسائل، مقلّد و تحتِ تأثیر تبلیغاتِ درست یا نادرست پیش کسوتان واقع و یا تحت تأثیر حوزه مغناطیس تبلیغاتِ افراد باهوش تر از خود قرار می گیرند.

حافظ از دسته اوّل و همانند شمس تبریزی، قائم به رأی بود.

او در بدو جوانی به هنگام فراگیری علوم دینی به کمک هوش خداداد راه خود را برگزید.

او مقلّد نبود که از صاحب شریعتی یا طریقتی تقلید کند.

او مسلمانی بود که میان شریعت و طریقت میل دلش به اهل طریقت بیشتر بود امّا هرگز مرید هیچ مرادی نشد و همانند شمس تبریزی همانطور که از متشرّعین قشری تنقید می نمود از صوفیان دنیادار ریایی نیز بیزار بود.

این غزلِ مورد شرح، یکی از غزل هایی است که حافظ در ده بیت آن، ده خصلت و ویژگی اخلاقی خود را بالصّراحه بیان می دارد و برای شناختِ حافظ به منزله یک مقاله بزرگی است که کسی در آن شرح حال خود را بیان کرده باشد.

شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالیان

منابع: وبسایت دکتر عطاری کرمانی

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *